حسن مرسلوند
440
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
با زنش به سينما و موزيك و تئاتر مىرفت . نويسندگان كلاسيك همهء ملل مرا مىشناخت و خوب خوانده و فهميده بود . شايد كم كسى در دنيا زبان عربى را به آن خوبى و جامعيت مىدانست و غور در ادب و شعر و نظم و نثر عربى كرده بود . در حواشى كتب غالبا يادداشتها را به زبان عربى مىنوشت ، زيرا بيشتر طبيعى او بود ، در زبان فارسى احاطهء لغوى غريبى داشت . زبان فرانسه را هم به همين جامعيت مىدانست ، معناى حقيقى و مجازى را مىدانست ، اصل لاتينى يا يونانى يا اصل ديگرى كه داشت مىفهميد . آلمانى و انگليزى به حدّى مىدانست كه در مراجعات و تتبعات علمى عاجز نماند . تركى جغتائى و مغولى قديم را مىدانست و زياد كار كرده بود . تمام كلاسيكهاى فرانسه را خوب مىشناخت . به آناتول فرانس علاقهء غريبى داشت . خيلى او را مىستود و روشنبينى و تهور فكرى اين مرد را عجيب مىدانست و از طراز بزرگان درجهء اول حساب مىكرد . وقتى به من فرمودند آناتول فرانس يك عيب دارد گفتم چيست ؟ گفت اين است كه چون انسان كتب او را مىخواند باقى نثرنويسها براى او بىمزه مىشوند و رغبت به خواندن سايرين نمىكند . كتبى را كه من از آناتول فرانس ترجمه كردهام به تشويق و ترغيب و تأكيد ايشان بوده است . مكاتبهء علمى زياد داشت . يعنى او هيچوقت مباشر به چيزنويسى نمىشد مگر بهطور استثنا با اشخاص خيلى معدود . ولى سؤالات علمى كه مىشد جواب مىداد و اگر اين كاغذها روزى چاپ شود بسيار بسيار مفيد خواهد بود و تأليف گرانبهائى است . من شخصا قريب دويست و پنچاه مكتوب از مرحوم قزوينى دارم كه بعضى از آنها به اندازهء يك رسالهء مفصل است و بعضى چند سطرى بيش نيست . در مواضيع مختلف او بعضى از آنها حكم رسائل بزرگانى امثال بو على سينا را دارد . حالا با چقدر مراجعه و تتبّع جواب مىنوشت خدا مىداند . ممكن است گاهى جواب كاغذ چند روز وقت او را بگيرد ولى او دين اخلاقى مىدانست كه جواب بدهد . از تعارف گريزان بود و حقيقتا آزرده مىشد و بدش مىآمد . به حدّى خاضع و نه در ظاهر بلكه باطنا و روحا ، اين امتياز بزرگ يك نفر عالم را داشت . در سادگى زندگانى و در طرز فكر در امور معاش و خارج از دائرهء كار علمى و بىگناهى حقيقتا حكم يك طفل غير بالغ را داشت ، سرگردان بود . دو جفت جوراب خريدن برايش مسألهاى بود مشكل و به واقع در اين كارهاى معاشى عاجز و زبون شمرده مىشد . همين مرد از طرف ديگر مظهر تمام بزرگان دنيا بود يعنى مثلا در چشم من قزوينى تمام بزرگان تاريخ را مجسم مىكرد . من تمام . . . بزرگان و معاريف علم را در او محسوس و مجسم مىديدم و در عالم خيال او را آئينهاى مىشمردم كه از همهء آنها حكايت كند و لطيفتر از همه اين بود كه خود قزوينى هيچ واقف نبود چقدر عظيم و بزرگ است و اگر كسى او را تجليل مىكرد ، متعجّب مىشد . خودش نمىدانست چقدر اخلاقش و رفتارش پاك و بىغش است . بهطور قطع مىتوان گفت كه در تمام عمر او يك فكر غلط و موذى و يك انديشهء ناروا و يك كذب و خلاف حقيقت در دماغ او مرتسم نشد . قطع دارم قزوينى كه آنقدر در عالم سادگى عجيب از خود